azoyrenci_herekati@yahoo.com گله جک بیزیمدیر |
پایان نامه جهاني شدن، مليت و هويت قومي در قوم آذري- ايرج ساعي ارسي
تلخیص کنند ه :عا لیه شکر بیگی
دكتراي جامعه شناسي
نگارش : تهران- 1385
طرح مسأله و تعريف موضوع: براي كنكاش در موضوع حياتي براي ايران ، آنهم در بزرگ ترين و پوياترين قوم كشور قوم آذري- نياز به تدفين فلسفي و جامعه شناختي احساس مي شود . بحث جهاني شدن كه از دهههاي 1980 به بعد در سطح جهاني مطرح شده است در پس خود فلسفه مدرنيته را دارد .مدرنيته- نو كردن قاعده مندانه – نخست دريافت زيبايي شناسانه داشت . فرهنگ اروپايي نخست در زيبا شناسي و سپس در ادبيات بود كه از عنوان مدرنيته سخن گفت . مدرنيته به سرعت از حوزه ادبيات خارج شده و از حوالي سال هاي 60-70 ميلادي فضاي جديدي را اشغال كرد . نخستين آثار پيرامون پست مدرنيته در دهه 70 ميلادي پديدار شد . يعني ما پس از جنبش 69 شاهد پرستش و ترديد از بنيادي ترين عناصر پايه گذار تمدن غرب هستيم .در حالي كه تمدن غرب در ابتداي پيدايشش ، تلاش كرد تا آزادي را قانوني ، و سپس آنرا در حد ممكن اجتماعي كند ، جنبش 1969 در انديشه خصوصي كردن آن آزادي بود . به اين ترتيب بود كه ، از اين دوران به بعد ، نوعي فردگرايي جديد در جوامع صنعتي رشد كرد كه در پس آن كم كم منافع جمعي از منافع فردي جدا شد . دوران گرايش به جمع گراي تقليل يافت . و هر چه بيشتر آزادي به امر خصوصي بدل گرديد و ايدئولوژيهاي جمع گرايي اعتبار خود را از دست دادند .اما اين امر در عين حال مرتبط بود با پيدايش پديده ويژه ديگري . ما در اين دوران ، درست برعكس دوران پس از « روشنايي » ، شاهد جدايي ميان مسير علم و صنعت از مسير اجتماع و سياست شديم . ديگر علم و اقتصاد براي منافع اجتماع و سياست حركت نمي كرد .پس از دهه 60 ميلادي ، توليد اقتصادي و گسترش علمي كم كم مسيري مستقل از يكديگر را پيمودند و هر يك در پي هموار كردن منافع خاص خود برآمدند . دانيل بل آمريكايي و فرانسوا ليوتارد فرانسوي اين تحول را بررسي كرده و از جامعه جديد به نام جامعه «پسا صنعتي» يا « پسانو » نام برده اند . آلن تورن جامعه شناسي فرانسوي پيش ا اين آنرا جامعه «پسا صنعتي » خوانده بود . جدايي علم و اقتصاد از جامعه و سياست در تحليل دانيل بل به عنوان «ناهماهنگي » ميان عوامل پايه گذار تمدن غربي خوانده شده است . دانيل بل مي گويد ، كه جوامع مدرن در ابتداي حياتشان از نوعي هماهنگي دروني برخوردار بوده اند . اين هماهنگي پديد آورنده نوعي رابطه متقابل ميان عوامل پايه گذار آن جوامع بود . اكنون اين رابطه متقابل از ميان رفته است و جوامع غرب دچار نوعي تلاش دروني شده اند . از اين وضعيت ويژه دانيل بل به نام « انفصال » يا « گسست » نام مي برد ، كه دال بر جدايي عناصر پايه گذار تمدن غربي و رابطه ناموزون و هماهنگ ميان آنهاست .اگر جدايي عناصر پايه گذار تمدن غربي را « پسا مدرنيته » خوانده اند ، بنابر قاعده هماهنگي آنها را بايد مدرنيته خواند . از اين فرض براي مدرنيته دو نتيجه مي گيريم : نخست اينكه معرف يك عنصر تاريخي است . دوم ؛ مدرنيته يك تماميت است .انسان در فضاي تمدن مدرنيته از حاشيه به مركز كشيده شد و هم چون عنصر مركزي شناخته شد ، و از عمل شونده به عمل كننده ، از مفعول به فاعل شناساننده بدل گرديد . انساني كه تا پيش از اين در سايه اسطوره و اوهام مي زيست ، شد اثر گذارنده ، خلق كننده و شناساننده . و اين هماني است كه در ادبيات مدرنيته در غرب از آن به عنوان « سوژه » (Subject ) نام برده مي شود . انسان زماني به سوژه بدل شد كه در تعبير و درك از جهان ، به جاي اتكاء به اوهام و اسطوره به ذهن خود اتكا كرد . استقلال سوژه و بكارگيري ذهنيت به وي خواص ويژه اي داده است . از اين رو بسياري انديشمندان پديداري مدرنيته را اساساً پديداري يك ذهنيت جديد (Modern Subjectivity ) خوانده اند . هگل و هايدگر به آن اشاره كرده اند . هايدگر كشف ذهنيت جديد را اساس عصر غرب خوانده است .پس انسان در اين تحول تاريخي خود از حاشيه به مركز آمد . يعني براي وي اساساً مركز و حاشيه اي وجود دارد . « تقسيم » وجود دارد . پس سوژه نخست تقسيم كننده است . اهل جدايي است و اين جدايي هميشه با « ارزش » روبرو است . سوژه ارزش گذار است و ارزش پذير و معناي ويژه دارند . حاشيه و مركز در ذهن او پس سوژه هرگز خنثي نيست . چرا كه عمل كننده است و چون خنثي نيست ، هر عمل وي معنايي و جهتي دارد ، فضايي را تسخير مي كند و آنرا به مسيري ويژه مي كشاند . هر آنچه سوژه به آن نظر دارد ، و به صرف آنكه وي به آن نظر دارد ، قبلاً تقسيم شده است ، و از اين رو در منطق ويژه اي جاي مي گيرد : منطق يكسويه سوژه ! در اين منطق وي هر آنچه سوژه نيست را غير سوژه مي نامد . هر غير سوژه اي اوبژه (Object ) ( مفعول يا شي ء ) است . يا به تعبير دقيق تر هر آنچه غير سوژه باشد ، در نظر سوژه اوبژه جلوه مي كند .سوژه دخالت گراست . دخالت گر در آنچه وي ، وضع « آرام و بي تحول » زمان ، تاريخ و جامعه ناميده است . بنابراين سوژه تعريف كننده است و هر تعييني از جدايي سرچشمه مي گيرد . اوست كه معين مي كند چه چيزي « آرام و بي تحول » و چه چيزي اين چنين نيست ! تكامل چيست و تمدن هاي « زنده و فعال » و تمدن هاي « مرده » كدامند . هگل اين چنين تاريخ را بررسي كرد . وي غرب مدرن را فعال و در تكامل ، و شرق را پس رونده و تمدن آنرا به عبارتي « مرده » خواند . مسئله مركزي آن است كه سوژه مشروعيت خود را از خود مي گيرد و نه از ابژه ! اگر در پيدايش سوژه وجد ابژه اساسي است ، اين به آن معنا نيست كه سوژه تماماً و هميشه به ابژه وابسته است . زيرا اوست كه تقسيمگراست و ازاين طريق باعث و باني پيدايش ابژه شده است. سوژه خود مشروع است . خود را مركز و يك مدل جهاني به تمام مي پندارد .« انسان – سوژه » خود را مدل هر انساني مي داند كه مي خواهد « تكامل » از نوع خود را به ديگران تحميل كند . همين جهان شمولي است كه چهار قرن استعمار را در غرب توضيح مي دهد . فلسفه دوران استعمار بر پايه برتري غرب و جهان شمولي مدل انسان غربي استوار بود . و اين نظر را مي توان وسيعاً از طريق قرائت نقدي فلسفه هگلي بازيافت . زيرا او به روشني اشاره دارد كه عصر جديد در غرب به معناي مرگ تاريخي تمدن هاي شرقي است ، و شرق راهي ندارد مگر آنكه غرب را از اين به بعد مركز دانسته و به دنبال آن راهي شود . طرح نظريه سوژه به عنوان اصلي ترين كيفيت مدرنيته و ويژگي هاي شش گانه آن كه از طريق قرائت سنجشي – نقدي فلسفه دكارت ، هايدگر ، آدورنو ، هوركهايمر و ديگران استخراج شده ما را به درك عميق تري از رابطه جهاني كردن غرب و جهاني شدن شرق در كليت آن ، و بويژه ايران هدايت كند . و سرانجام بتواند بحران هويت قوم آذري را شناسايي كند . پس نتيجه مي گيريم كه اولاً مدرنيته در اسا خود غربي است . فضايي كه به پيدايش مدرنيته امكان حيات داد ، فضاي جغرافيايي و تاريخي اروپاي غربي بود . بنابراين ، مدرنيته غربي است و متصل است به گذشته تاريخي ، مذهبي ، فلسفي ، سياسي و اقتصادي اين فضاي جغرافيايي .ثانياً مدرنيته در ماهيت نانگاشته و در ضمير ناپيدايش ماهيتي جهاني دارد و به فضاي جغرافياي غرب خلاصه نمي شود .اين امر نافي اين اصل اساسي نمي شود كه مدرنيته اساس غرب است؛ اما آن تنها در تولد و رشد دروني اش غربي است . ادامه حيات مدرنيته آنرا به ناگزير از فضاي محدود اوليه اش به جهان پرتاب مي كند .از اين دو نكته نتيجه مي گيريم كه هرچه بيشتر مدرنيته رو به جهان مي آورد ، از غربي شدنش كاسته مي شود و به همگاني بودنش افزوده مي گردد . به اين ترتيب ، هرچه بيشتر مدرنيته همگاني مي شود ، كمتر غربي مي ماند . زيرا هرچه بيشتر در دسترس ديگران قرار گرفته و بنابراين هرچه بيشتر در ممالك غير غربي ، محيط را براي تحولي از نوع خود آماده مي كند . مدرنيته در جهاني شدنش انسان را بر مي انگيزد و همواره تلاش دارد تا آنها را در مسيري كه آن تعيين مي كند ، هدايت نمايد .بي نهايتي با مفهوم آزادي ارتباط دارد . يعني در مقابل آزادي دو دسته مشكلات وجود دارد . مشكل نخست درك و فهم واقعي آزادي است . مشكل دوم تحقق آن است . مسئله نخست ، مسئله اي ذهني است . مسئله دوم مسئله اي عملي است . پس در اين جا با دو مرحله رو به رو هستيم . يكي رسيدن انسان در ذهن به آزادي ، ديگر شناسايي آن . اين آزادي در ذهن ، يا رسيدن به شعور جديدي از آزادي با عنوان سوبژكتيويته (Subjectivity )توسط هگل ياد شده است . هايدگر به درستي مي گويد كه اساس مدرنيته سوبژكتيويته مدرن است . يعني آنكه مدرنيته چيزي نيست مگر تولد يك ذهن جديد . به اين شكل آنچه اساس بي نهايتي را در مدرنيته بنا مي كند سوبژكتيويته است . به عبارت ديگر در مدرنيته سوبژكتيويته بي نهايت است . يعني ذهن انسان بي نهايت است . بنابراين در حوزه ذهن ، انسان آزاد است . اما در حوزه عمل اين چنين نيست . مشكلاتي جلوي تحقق آزادي او را مي گيرد . دليل اين كه از بحث بي نهايت و سوژه به مقوله آزادي سركشيديم ، اين است كه اساس پيدايش سوژه مرتبط است با نظر جديدي از شناخت علمي ، طرح نويني از عمل و اين همه براي تدوين و تحقق آزادي است .مركز توجه ، جهاني شدن اقتصاد نيست ، بلكه جهاني شدن مدرنيته است . اين پديده است كه كليت جهان غير غربي و خصوصاً شرق را دست خوش حادثه اي تاريخي كرده است . حادثهاي برگشت ناپذير ! حال نگاهي به بحران هويت در ايران مي اندازيم . جهاني شدن غرب نه يك امر حاشيه اي و فرعي كه نياز دروني آن بود . نياز اقتصادي ، سياسي و تكنولوژيك . اما اين جهاني شدن اساساً در حوزه اقتصادي – سياسي و نه تكنولوژيك نماند و نتوانست بماند .مدرنيته اگر از طريق نفوذش در ايران خلل هاي فكري ، فرهنگي و ماندگار در ما ايجاد نمي كرد و سامان فكري پيشين مان را به بي ساماني ريشه اي نمي كشاند ، مي توانست پديده اي حاشيه اي در تاريخ ما باشد و آن چنان بماند. اما مسئله آن است كه نفوذ مدرنيته در ايران كاركرد هاي طبيعي ، تاريخي و مشخصه هاي هويتي ما را دچار اختلال جدي كرد. اين نفوذ، از طريق ابزارهاي فن آورانه و اقتصاديش ، شرايط تاريخي ساده كشورهايي نظير ما را پيچيده بدل كرد رابطه ما با گذشته مان را به رابطه اي بغرنج كشاند . چرا كه ايران پديده اي را در خود پذيرا شد كه نه در نحوه ورودش از بيرون و نه در چگونگي جاي گيريش در درون كوچكترين دخالتي نداشت . اين گونه بي دخالتي ، ما را اصولاً به پديده هاي حاشيه اي و مدرنيته تعيين كننده در تاريخ ايران تبديل كرد .به اين ترتيب ، مدرنيته از طريق بي دخالتي ما در شكل گيري وضعيت نوين كشورمان ، بحراني در هويت تاريخي ماايجاد نمود . يعني ايراني بودن و ايرانيت ما را دچار مسئله كرد . پرسش از چيستي و هويت تاريخي و تمدن مان را از طريق و بواسطه حضور غرب از خود ميكنيم . يعني اين غير ما ، ديگريست كه شرايط طرح پرسش را در ما ايجاد نموده است . به اين ترتيب اساساً طرح مسئله هويت در ايران مقوله اي دفاعي است .مسئله اين است كه دريابيم كه هويت ما فقط در هويت ملي مان خلاصه نشده است ، بلكه داراي يك خاطره ي جمعي و قومي است و در برگيرنده ارزش هاي فردي و اجتماعي . شايد هويت نژادي و مذهبي ما علي رغم رابطه با غرب ، كم و بيش استوار مانده است ، اما هويت تاريخي و جمعي مان ، مشخصه هاي فكري مان درباره هستي ، زمان ، تاريخ ، جامعه ، سياست و مجموعه ارزش هاي فردي و اجتماعي مان دچار تزلزل هاي جدي شده اند. آسيايي بودن ما، ايراني بودن ، آذري بودن مان همچون يك دريافت ويژه و خاص از جهان يعني آنچه به خاطره تاريخي و جمعي ما مربوط مي شود ، و موقعيت ما را در رابطه با زمان و هستي روشن مي كند ، دچار تزلزل شده است .پرسش درباره هويت ايراني يا هويت قوم آذري زماني طرح مي شود كه نفوذ مدرنيته از پيش، پايه و مايه ، و جوانبي پايدار از هويت ايراني را از ميان بركنده است . ما ديگر نمي توانيم از هويت ايراني همچون مقوله ثابت و پايدار- حداقل در حوزه خاطره قومي و تاريخي مان- سخن بگوييم . ما تنها مي توانيم از بحران هويت ايراني سراغ بگيريم . تعلقات ذهني و تاريخي ما به تدريج صورت هاي جديدي در خود مي يابد . به تدريج واقعيت هاي جديد در ما شكل مي گيرد . واقعيت هاي غلتان در نوسان ، جاري به سوي مسيري كه چگونگي هدايت بعدي آن و انتخاب انتهاي آن از دست خود ما نيز خارج است . واقعيتي كه هر چه كمتر بومي و هر چه بيشتر جهاني است . نه آنكه غرب تعيين كننده آن هويت جهاني و انتخاب كننده سرانجام آن باشد بلكه خود غرب نيز ديگر نهايت تمدن و مسير جهاني شدن و عاقبت آن را نمي داند . در اينجا هوشمندي ما تنها در پيوستن سنجيده مان به مسير حركت جهاني است . بحران هويت در ما نشان پيوست قلبي مان به اين مسير است . ما چه بخواهيم و چه نخواهيم از قبل جهاني شده ايم . با اين حال ، جهاني شدن در مسير تحولات خود بخوديشان ، نمي تواند از تأثير فرهنگي و ارزشي هر كشور معين بدور باشند .پيوست ما به جهان به معناي « غربي شدنمان » و يا از دست دادن هر گونه ايرانيت مان ، و يا رها كردن هر گونه هويت ملي مان در اساس نيست ، بلكه به معناي پذيرش مان همچون پديدهاي بحراني در مسير پر نوسان حركت جهاني و به معناي خروج از زيست تك روانه مان است . ما بايد بپذيريم كه ديگر تك نيستيم . رسيدن به اين درك ساده ، خود يك تحول بزرگ در حوزه ارزش ها و باورهايمان است . دوران ما دوران خروج از واحدهاي كشوريست . از اين به بعد اشكال جديدي از هويت در ما آشكار خواهند شد كه متعلق به عصر جهاني شدن هستند . چهار دگرگوني كلي و مهم را مي توان مشخص كرد .نخست اين كه جهاني شدن تا حدود زيادي موجب تجديد جهت گيري سرمايه داري و فعاليت هاي دولت ها شده، در نتيجه اين روند موجب تقويت برخي دگرگوني ها در شكل ملت ها شده است . بويژه ، رشد فضاهاي فرا جهاني گرايش به تضعيف پيوندهاي سنتي ميان دولت و ملت را نشان مي دهد . بنابراين ، دنياي معاصر ، علاوه بر دولت ملي (يعني ، اجتماع ملي كه با يك حاكميت دولتي رابطه دارد ) از مجموعه گسترده اي از دولت ملت ها ( state-nations ) ، قوم – ملت ها ( ethno-nations ) ، ملت هاي منطقه اي ( region-nations ) و ملت هاي فرا جهاني ( transworld-nations ) تشكيل شده است .دوم اينكه ، جهاني شدن موجب تقويت ظهور چار چوب هاي هويت جمعي غير ملي نيز شده است . روابط جهاني موجب تقويت رشد برخي از همبستگي هاي بي قلمرو شده است . اين پيوندها در زمينه هايي مانند سن ، طبقه اجتماعي ، جنسيت ، نژاد ، مذهب و غيره گسترش پيدا كرده اند .
سوم ، گسترش سريع فوق قلمرو گرايي در دههي 1960 موجب افزايش علايق جهان وطني به جامعه انساني شده است . با وجود اين ، نبايد در گستردگي اين روند اغراق شود . جهاني شدن تا اين تاريخ نشانه اندكي از جانشين شدن وابستگي هاي گروهي جزئي گرايانه به جاي همبستگي جهاني واحد بروز داده است . چهارم ، جهاني شدن در رشد هويت هاي دورگه و جوامع متداخل ( overlapping ) در عرصه سياست دنيا نقش داشته است . سه روندي كه در بالا اشاره شد ، غالباً در افراد تنها به همگرايي منجر مي شود .دورگه شدن ، انسان را وادار به روياروئي با وابستگي هاي گوناگون ملي و يا بدون قلمرو در خويشتن مي كند . به علاوه ، در دنيايي كه در آن معمولاً جوامع از طريق حذف متقابل ( reciprocal exclusion ) شكل گرفته اند ، اشخاصي كه هويت هاي دورگه دارند (و نسبت آنها در جمعيت رو به افزايش است ) مايل به حفظ هويت خود نيستند . چه چيزي يك ملت را به وجود مي آورد ؟ چهار ويژگي كلي را براي يك جامعة ملي مي توان مشخص كرد :
نخست ، يك ملت شامل جمعيتي بزرگ و گسترده است . دوم ، يك ملت به مثابة شكلي از جامعه زماني متمايز مي شود كه به يك ميهن داراي قلمرو جغرافيايي خاص وابسته است . هر ملتي ريشه در يك كشور خاص دارد . سوم ، يك ملت با تأكيد بر ويژگي ها يفرهنگي كه موجب تمايزش از ديگران مي شود ، خود را تعريف مي كند . اين مشخصة ظاهراً منحصر به فرد ممكن است با زبان ، آداب و رسوم ، حساسيت ها ، شكل هاي هنر ، مذهب ، نژاد و غيره رابطه داشته باشند . معمولاً ملت ها با اين نشانه هاي تمايز در ميراث مشترك گذشته و يا سرنوشت مشترك در آينده به يكديگر پيوند مي خورند . چهارم ، ملت ها از نظر وجوه اشتراك تشكيلاتي متقابل دارند . ملت ها به طور مستقل ظاهر نمي شوند ، بلكه از طريق روابط بين المللي ( inter-national ) شكل مي گيرند . بنابراين يك ملت ويژگي هاي متمايز خود را عمدتاً با ايجاد تقابل با « خارجي ها » يا « بيگانگان » مشخص مي كند . بنابراين ، به طور خلاصه رابطة ميان جهاني شدن و جوامع ملي ، گرايش هاي متضاد گوناگوني را نشان داده است . روابط فرا جهاني از برخي جنبه ها با اصل مليت در تضاد بوده ، اما از جنبه هاي ديگر موجب تقويت آن شده است . با وجود اين ، همان طور كه اشاره شد ، ملت ها در دوران جهاني شدن معاصر عيناً همان ملت هاي نسل هاي گذشته نيستند . بويژه چارچوب ملت دولت به عنوان نوع خاصي از ملت از نفوذ كمتري برخوردار است . جهاني شدن موجب تقويت گوناگوني انواع ملت ها شده است . مانند دولت – ملت ها ( state-nations ) ، قوم – ملت ها ( ethro-nations ) ، ملت هاي منطقه اي ( region-nations ) و ملت هاي فراجهاني ( transworld-nations ) .در جمع بندي بيان مسأله ( problematic ) به علت وجودي مسأله پژوهش اشاره مي كنيم . جهاني شدن در هويت قوم آذري چند گانگي ايجاد مي كنيم و هم چنين باعث از هم پاشيدگي ( Disintegration ) مناسبات قومي مي شود . سرانجام به بحران هويت قومي مي رسيم . خطر همنوايي با جهاني شدن و نيز خطر مانند گردي و از همه مهم تر خطر تهاجم فرهنگي شديداً احساس مي شود . و سرانجام با گسترش طلبي غربي (Expansionism ) روبرو هستيم كه سلطه گري و تسلط ( Hegemony ) را به دنبال دارد . در بحث مليت خطر جهان وطني بشدت احساس مي شود .
محدوده هاي تحقيق
محدوده ي زماني:محدوده ي زماني مطالعه ي حاضر در بعد نظري در سال 1383 انجام گرفته است و بعدميداني آن در سال 1384 به انجام رسيده است . گردآوري اطلاعات به زمستان 1384 مربوط مي شود .
محدوده ي مكاني :محدوده ي مكاني مطالعه آذربايجان بوده است . بويژه مطالعه ي ميداني در مركز آذربايجان شرقي يعني تبريز انجام گرفته است . جامعه ي آماري مطالعه كليه مناطق شهر تبريز بوده است كه بصورت نمونه گيري گردآوري اطلاعات انجام گرفته است .
محدوده ي موضوعي :در اين پژوهش به تأثير جهاني شدن بر هويت قوم آذري و واكنش هاي اين قوم در برابر آن پرداخته ايم و نيز به مطالعه ي تأثير جهاني شدن در ايجاد و تقويت هويت جمعي در قوم آذري و به تبع آن تقويت خاص گرايي فرهنگي در قوم آذري پرداخته ايم . و هم چنين به بررسي جايگاه مليت به مثابه ي چارچوب اصلي هبستگي جمعي و نيز سست شدن روابط بين قوميت و دولت ها پرداخته ايم .
تدوين چارچوب نظري تحقيق
از بررسي و نقد نظريه ها و مدل هاي مرتبط با موضوع پژوهش و نيز بررسي و نقد مطالعات تجربي انجام شده در زمينه ي موضوع پژوهش به جمع بندي نتايج حاصل از بررسي و نقد منابع رسيديم و اينك به تدوين چارچوب نظري تحقيق و ارائه مدل پژوهش مي پردازيم .در تكوين فرايند جهاني شدن سه نظريه ي مهم جهاني شدن از منظر آنتوني گيدنز و رولن رابرتسون و ديويد هاروي را تلفيق كرده ايم . چرا كه هر كدام از اين نظريه ها نكات برجسته ي جداگانه اي دارند كه تبيين نظري و دستگاه تئوريك ما را كامل مي كند . از آنتوني گيدنز فشردگي زمان و مكان و جدايي فضا و زمان از مكان و بوجود آمدن جامعهاي جهاني تحت منطق پويش تجدد و از رولن رابرتسون آگاهي از امر جهاني و جهاني شدن بر اساس تضاد و ستيز و بالاخره از هاروي ، بازسازي مفهوم زمان و فضا را گرفته ايم .براي ارائه نظريه ي تلفيقي جهاني شدن سه نظريه ي گيدنز و رابرتسون و هاروي را ارائه و سپس نظريه ي جهاني شدن خود را ارائه مي كنيم . سپس به ارائه فرايند ايجاد بحران هويت و معنا و چگونگي بازسازي مجدد هويت قومي خواهيم پرداخت .بطور خلاصه آنتوني گيدنز از جدايي فضا و زمان از مكان يعني برهم خوردن نظم سنتي فضا و زمان و در نتيجه جهاني شدن سخن مي گويد . تحت تأثير جهاني شدن امكان كنش و روابط اجتماعي در جامعه اي بسيار بزرگ تر فراهم مي آيد و در نتيجه تحت منطق پويش تجدد ، جامعه اي جهاني پديد مي آيد . با ايجاد انواع پيوند و رابطه ي فرد با اين جامعه ي جهاني ؛ فرايند جهاني شدن بوجود مي آيد .و اما رولن رابرتسون مي گويد تحت تأثير فناوري ارتباطي و ماهيت نظام سرمايه داري و وابستگي متقابل نظام سياسي فشردگي بوجود مي آيد . فشردگي ، همگوني و درهم تنيدگي را بوجود ميآورد و در نتيجه يك نوع وابستگي متقابل در سطح جهاني بوجود ميآيد كه تحت تأثير آن آگاهي شكل مي گيرد .آگاهي هم از بعد تعلق به جهاني واحد شكل مي گيرد و آگاهي از امر جهاني يعني جهاني شدن . رابرتسون اشاره مي كند كه اين جهاني شدن بر اساس تضاد و ستيز پيش مي رود و منطقي مستقل و محتوم دارد و سراجام فرايند جهاني شدن شكل مي گيرد .و سرانجام هاروي نظريه ي جهاني شدن را با بر هم خوردن نظم سنتي فضا و زمان شروع مي كند . وي سپس معتقد به بازسازي مفهوم زمان و فضا مي شود . آنگاه گسست دوران مدرن با دوراني سنتي شكل مي گيرد . در اينجاست كه از نظر وي جايگزيني مفهوم زمان طولي و خطي و فضاي واحد جهاني به جاي تصور سنتي از زمان و فضا بوجود مي آيد و در نتيجه فشردگي زمان – فضا يعني كاهش زمان و كوچك شدن فضا و در نتيجه فرايند جهاني شدن بوجود مي آيد . ( نمودار شماره 1 )
در تلفيق سه نظريه جهاني شدن فوق ، نظريه ي خود را چنين ارائه مي دهيم . در شرايط نظام سرمايه داري در جهان كنوني جدايي فضا و زمان از مكان شكل گرفته كه به فشردگي فضا و زمان يعني كاهش زمان و كوچك شدن فضا انجاميده است . در نتيجه ما شاهد برهم خوردن نظم سنتي فضا و زمان هستيم . در شرايطي اين چنين انسان ها به بازسازي مفهوم زمان و فضا پرداخته اند و در نتيجه با گسست دوران مدرن با دوران سنتي مواجه هستيم . اين شرايط گسست در سطح جهاني همگوني و درهم تنيدگي و آنگاه وابستگي متقابل را بوجود آورده است و تحت تأثير اين وابستگي متقابل آگاهي يعني تعلق به جهاني واحد و آگاهي از امر جهاني شدن شكل گرفته است . نمودار شماره 2 ) فرايند جهاني شدن عرصه ي جهاني را بوجود آورده است . عرصه ي جهاني را اولين بار رولن رابرتسون بكار برده است . در آثار جامعه شناختي معاصر يكي از جامع ترين و در عين حال جديدترين مدل هاي مربوط به مؤلفه هاي مؤثر بر سامان يابي پديده ي جهاني شدن متعلق به رولن رابرتسون است . مدل رابرتسون مدل بالنسبه منعطفي است كه در آن ملاحظات مربوط به مسئله جهان به عنوان يك كل واحد ، هم به صورت همزماني (Synchronic ) يعني با توجه به شكل موجود و معاصر اين پديده و هم به صورت زماني ( diachronic ) يعني با توجه به نحوه تحول اين پديده در زمان ، مورد توجه قرار گرفته است . علاوه بر اين ، مدل رابرتسون ، گر چه حاوي گرايشي « كليت بخش » است اما در آن رويكرد كنشگران عادي ، خواه افراد يا جوامع ، نيز به انگاره جهان و جهاني شدن در نظر گرفته شده است . در اين مدل چهار مؤلفه از مؤلفه هاي مؤثر بر چگونگي سامان يا بي جهان و يا به سخن ديگر ، چهار وجه از وجوه شناخت فرايند جهاني شدن مورد توجه قرار گرفته كه عبارتند از (1) جوامع ( واحدهاي ملي ) (2) افراد (3) نظام ارتباط بين جوامع (4) بشريت ( يگانگي نوع بشر ) ( رابرتسون ، 1380: 69 ) رابرتسون بر اساس اين چهار مؤلفه مدلي را ترسيم كرده است كه خود آن را « عرصه جهاني » يا « وضع جهاني بشر » ناميده است . حال با عنايت به نظريه ي تلفيقي ما و عرصه جهاني يا وضع جهاني بشر رابرتسون مي توان به بازسازي فضا و زمان پرداخت . در اين شرايط جهاني يا عرصه جهاني مرزها نفوذ پذير مي شود و فضاي اجتماعي گسترش چشم گيري مي يابد . و منابع و شرايط لازم براي هويت سازي و معنا يابي سنتي از بين مي رود و بحران هويت و معنا ايجاد مي شود . در نتيجه قوميت از جمله قوم آذري مورد مطالعه ما به بازسازي مجدد هويت قومي دست ميزند . در اينجا قوميت ها به دو شيوه عمل مي كنند . ( نمودار شماره 4 )در شيوه نخست بازسازي از طريق منابع و شيوه هاي سنتي هويت سازي انجام مي شود . در اينجا با خاص گرايي فرهنگي يا بنياد گرايي فرهنگي كه در حقيقت واكنش به بحران هويت است روبه رو مي شويم . ( نمودار شماره 5 ) در نمودار شماره 5 عوامل هفت گانه مؤثر بر خاص گرايي فرهنگي نشان داده شده است . اولين عامل تأثير جهاني شدن بر فرهنگ است . دومين عامل تأكيد بر تمايز و تفاوت و شفاف كردن مرزها و سومين عامل تأكيد بر مكان ، محل و سرزمين معين مي باشد . چهارمين عامل جماعت گرايي است كه جنبش اجتماعي معاصر مي باشد و در حقيقت واكنش به فرد گرايي فرايند جهاني شدن است . و پنجمين عامل نفي هر گونه آميزش و اختلاط و تأكيد بر خلوص و امر ناب و ششمين عامل تأثير جهاني شدن بر زمان يعني تبديل زمان كرونولوژيك به حال بي پايان يا از بين رفتن تمايز ميان گذشته و حال ( هم زماني يا در لحظه بودن ) و محو خاطره و تاريخ و ايجاد نا امني و اضطراب پايدار مي باشد و بالاخره هفتمين عامل ضديت و نفي فرايند جهاني شدن مي باشد . در شيوه دوم بازسازي از طريق منابع و شيوه هاي مدرن هويت سازي انجام مي گيرد . در اينجا ما با عام گرايي فرهنگي روبه رو هستيم . نظريه هاي انسان سوژه ي غربي ، انسان سوژه ي غربي را صرفاً معرفي مي كند كه تحت تأثير عام گرايي فرهنگي بايد ساخته شود. در صورتي كه ما معتقد به آن نيستيم و بر اين باور هستيم كه انسان سوژه ي شرقي شكل مي گيرد . مدرنيته بي نهايت است ، به آن خاطر كه انسان به درك بي نهايتي انديشه ، علم ، شناخت و جهان نائل گرديده ، بي نهايتي در تعبيري كه ما عنوان كرديم چند مشخصه اساسي دارد:
(1) يكي آنكه حوزه شناخت و آزادي انسان بي نهايت است . يعني آنكه انسان در ذهن به ميزان بي نهايت آزاد است . و بي نهايتي اندازه ي آزادي انسان است . از اين جمله يك پارادوكسي بوجود مي آيد كه تنها نشان دارد كه آزادي بي نهايت ، از واقعيت انسان محدود نيز فراتر مي رود . زيرا خود انسان در حدود واقعيت عيني اش توان كشيدن بار سنگين آزادي بي نهايت را ندارد . بنابراين آزادي بي نهايت به سختي امري عيني ، بلكه اساساً و نخست ذهني است .
(2) دوم آنكه بي نهايتي مدرنيته را درگير يك پروسه ي زماني و تاريخي بازگشت ناپذير مي كند ، چرا كه بي نهايتي درك از زمان را در ذهن متحول مي كند و از آينده ي معين ، ايده و فضايي نامعين پديد مي آورد . ما در فضاي زماني ي نهايت ، فقط مي دانيم كه ميرويم ، اما هرگز به دقت نمي توانيم بگوييم كه به كجا مي رويم .در اينجا ضروري است به بي نهايتي و مفهوم ايدئولوژي و نيز بي نهايتي و مفهوم آزادي اشاره اي داشته باشيم تا به نظريه ي جهاني شدن مدرنيته و بحران هويت شناسي ناشي از آن برسيم .
مقاومت فرهنگ ملي و سنت دو نتيجه ي اساسي دارد :
(1) به آن دليل كه تكنيك فرهنگ ملي و سنت را وارد يك مدار مقاومتي مي كند ، ماهيت پيشين آنها متزلزل مي شود . اين تزلزل پارامترهاي جديدي را در كيفيت فرهنگ و سنت وارد مي كند كه از نگاه نخست نه ديدني است ، نه به درستي فهميدني . بنابراين نميتوان در فضاي برخورد ارزش هاي فرهنگي ملي با عوامل تكنيك و مدرنيته از « حفظ فرهنگ ملي » همچون واقعيتي تام سخن گفت .
(2) مقاومت فرهنگ ملي در برابر هجوم عوامل تكنيك و مدرنيته آن طور عمل مي كند كه جلوي كاركرد « معمول » و « طبيعي » آن عوامل را مي گيرد . اين مقاومت چنان كاركردي دارد كه از رابطه ي « فرهنگ ملي/ تكنيك- مدرنيته » معادله ي جديدي مي سازد . معادله اي ستيز انگيز كه در عين حال ، خود تركيبي است نو ، تركيبي تاكنون ناديده . در اين تركيب نو ، ديگر نه « فرهنگ ملي » شامل واقعيتي تما و تمام- همچون گذشته مي باشد و نه مدرنيته اصليت اوليه و تماماً غربي دارد .تركيب هاي نو ( New Composition ) ساختارهاي كاملاً متفاوتي اند: از ديدگاه عطا هودشتيان اين امر از اساسي ترين نتايج جهاني است و بايد چون آخرين جمع بندي در مورد رابطه ي غرب و شرق به حساب آيد . تركيب هاي نو محصول طبيعي و خود به خودي رابطه ي عوامل مدرنيته با سنت و فرهنگ در كشورهاي غير غربي است . واقعيت خشن عصر ما آن است كه ديگر در هيچ كشوري نمي توان از فرهنگ اصيل و ملي ، از سنت پيشين ، همچون واقعيت هايي دست نخورده و تام و تمام سخن گفت : زيرا فرهنگ و سنت در رابطه با مدرنيته متحول مي شوند . ولي اين تحول تنها در فرهنگ ملي و سنت پديد نمي آيد . در واقع به همين شكل مدرنيته نيز واقعيت پيشين ، يعني تماماً غربي خود را از دست مي دهد . اين تحول اهميت فراوان دارد و اغلب از ديد پژوهشگران پنهان مي ماند . در واقع تركيب هاي نو يك مجموعه ي جديدند ، مجموعه ايكه از پيش وجود نداشته است ، نه اين است و نه آن ؛ نه فرهنگ ملي به معناي اصيل ، نه مدرنيته به معناي غربي ، بلكه تركيب هر دوي آنهاست . در اين تركيب ، هم فرهنگ ملي وجود دارد و هم مدرنيته ، اما هر دوي آنها در يك فضاي جديد ، در يك آرايش جديد شكل مي گيرند .در طرح تركيب هاي جديد از تئوري هوليسم ( Holism ) كه يك تئوري فلسفي است استفاده شده است كه مي گويد كه « تمام » جمع ساده اجزاي تشكيل دهنده ي آن نيست بلكه چيزي بيش از آن است . به عبارت ديگر ، هوليسم بر آن است كه هر يك از اجزاي تشكيل دهنده ي يك كل ، از هنگامي كه در آن كل قرار مي گيرند ، بدل به واقعيت جديدي مي شوند كه واقعيت آن كل است . اجزا وضعيت و كيفيت پيشين خود را از دست مي دهند ، زيرا در كل معادله ي جديدي از زيست را مي پذيرند كه از مجموعه ي آن كل ملهم مي شود . درست است كه آن معادله قوانين خود را از اجزاي تشكيل دهندهاش مي گيرد ، اما امر قرار گرفتن چند جزء در كنار هم در يك كل ، سازماني از روابط را پديد مي آورد ، كه كاركرد پيشين هر يك از اجزاء را متحول مي كند . نتيجه مي گيريم كه قانون كل برتر از قوانين هر يك از اجزاء است .بنابراين ، ملاحظه مي شود كه مسئله آن نيست كه در مقابل ورود مدرنيته در ايران ، فرهنگ ملي يا حتي سنت از بين مي رود ، بلكه مسئله آن است كه اين فرهنگ و آن سنت آرايش جديدي به خود مي گيرند ، به پديده ي مقاومتي بدل مي شوند ، و خود به خود و به ناگزير وارد تركيبي جديد با عناصر وارداتي مدرنيته مي گردد .تا اينجا كلياتي بيش از نظريه « تركيب هاي جديد » را بيان نكرده ايم . ساختار و نتايج آنها نياز به كاوش بيشتر دارد كه از محدوده ي اين رساله فراتر مي رود . از اين به بعد كار ما بايد كشف مشخصه هاي دقيق اين تركيب ها در كشورمان باشد . تركيب هايي كه از هم اكنون در تمام زواياي اجتماعي و فرهنگي و حتي سياسي كشورمان وجد دارند و عمل مي كنند ولي ما از آنها بي خبريم و هرگز به تحليل آنها تن نداده ايم .تركيب هايي كه هم حافظ مدرنيته اند و هم حافظ فرهنگ ملي .حال پس از توضيح نظريه ي تركيب هاي جديد عطا هودشتيان مي خواهيم بدانيم كه انسان سوژه ي غربي در فرهنگ ملي و قومي ما به چه نوع انساني و با چه ويژگي هايي تبديل مي شود . ما نام انسان سوژه ي شرقي بر آن نهاده ايم و اينك ويژگي هاي آنرا بر مي شماريم :
(1) سوژه فاعل شناسايي است . همانند انسان غربي ، انسان شرقي نيز فاعل شناسايي است. اساس نظريه ي سوژه در نزد دكارت در اين فكر استوار است كه سوژه نخست فاعل شناسايي است . برآمد و شكل گيري سوژه آن است كه وي مايل بود و اراده كرد كه جهان پيرامون خود و طبيعت را بشناسد و رمز و كليد تحول جهان را درك كند .
(2) سوژه جداكننده است . خود را « من » و ديگري را « غير من » مي خواند . خود را من و ديگري را طبيعت مي نامد. كليت را مي شكند . سوژه اگر چه تمام گراست ، اما هر تماميتي در نزد آن از جدايي سرچشمه مي گيرد . وي خود را از طبيعت جدا كند ، ولي مقصود اصلي جدايي انسان از طبيعت آن است كه طبيعت را بشناسد . انسان خود را از طبيعت جدا مي كند تا با فاصله بر او بنگرد . و از اين طريق به شناسايي او دست يابد . اين ويژگي در انسان شرقي ايجاد نشده است و هنوز كاملاً انسان شرقي از طبيعت جدا نشده است .
(3) سوژه شي ء كننده است . سوژه موضوع شناسايي خود ، يعني طبيعت را به شيئي بدل مي كند . شي كردن طبيعت تنها راه شناخت سوژه از آن است . پروسه شي كردن طبيعت اساساً در ذهن صورت مي گيرد . بنابراين جريان به شيئي بدل كردن چيزها و خصوصاً طبيعت جريان اصلي حيات سوژه است . اساس وجود سوژه در جدايي و شيئي كردن غير خود است . سوژه به هر آنچه غير خود است ، همچون شيئي برخورد مي كند . طبيعت كه غير سوژه است ، تنها از طريق شيئي شدن به موضوع « شناسايي علمي » بدل مي گردد . بنابراين چون ويژگي دوم يعني جداكنندگي در مورد انسان شرقي حاصل نشده است پس ويژگي دوم نيز حاصل نخواهد شد .
(4) سوژه تسلط گراست . اساس نظر شناخت / تسلط از اين قرار است : « براي بكارگيري طبيعت بايد آنرا شناخت و براي شناخت آن بايد بر آن مسلط شد .» ( فرانسيس بيكن ) دكارت نيز مقصود از شناخت طبيعت را تسلط بر آن مي داند . پس شناخت در مدرنيته شناختي « غرض مدارانه » است يعني شناختي است كه نه به قصدي خنثي كه براي بكارگيري ، استفاده و تسلط بر طبيعت بكار مي آيد . بنابراين شناسايي ، شيئي كردن و تسلط رابطه مستقيم دارند . در نتيجه چون انسان شرقي به جداكنندگي و شيئي كردن نائل نيامده است پس نمي تواند تسلط گرا باشد .
(5) سوژه مركز گراست . هيچ سوژه اي در حاشيه نمي زييد . سوژه تنها به آن شرط اساسي تقسيم كننده است ، كه خود را در مركز و ديگران غير خود را در حاشيه قرار دهد. سوژه نابود نمي كند ، بلكه حاشيه ساز است . چيزها را نه نابود ، بلكه « در جاي خود » قرار مي دهد . و او است كه تعيين مي كند كه « جاي چيزها » كجاست . سوژه مركز گراست نه يكه تاز ! هرچيز در عصر تسلط سوژه ( يعني مدرنيته ) حاشيه است . مگر خود سوژه ! بنابراين انسان شرقي هنوز مركز گرا نشده است و نمي تواند كاركرد معمول و تاريخي پديده ها را در جاي خود قرار دهد . پس انسان شرقي مركز امنيت و هنوز در حاشيه مانده است .
(6) سوژه جهان شمول است . سوژه ي تقسيم كننده ، شيئي كننده ، تسلط گرا و مركز گرا ، خود را و رفتار خود را جهان شمول مي داند و اين گونه خود را به جهان معرفي كرده و اين چنين راه خود را به ديگران تحميل مي كند ، انسان سوژه خود را مدل هر انساني مي داند كه مي خواهد « تكامل » از نوع خود را به ديگران تحميل كند . انسان سوژه ي شرقي تمايلي به تحميلي خود نيست ولي مي خواهد به جهان معرفي شود ولي نه به آن شيوه ايكه انسان سوژه ي غربي خود را به عنوان غارتگر معرفي مي كند . پس انسان سوژه ي شرقي همانند مدل غربي آن جهان شمول نيست .در جمع بندي نظريه ي انسان سوژه شرقي به اين نتيجه مي رسيم كه اين انسان با توجه به سابقه ي فرهنگي و تمدني خود انساني است كه مي خواهد فاعل شناسايي باشد كما اينكه در گذشته ي تاريخي بشدت فاعل شناسايي بود . ولي مدت هاست از جداكنندگي و شيئي كنندگي و تسلط گرا بودن و مركز گرا و در نتيجه جهان شمول بودن دور افتاده است . رمز جهاني شدن انسان سوژه ي شرقي در اين چهار ويژگي نهفته است . به جز ويژگي چهارم كه تسلط گرا بودن است و انسان سوژه ي شرقي نبايد به لحاظ تسلط بر طبيعت به تخريب آن بپردازد و نيز ويژگي پنجم كه مركز گرا بودن انسان سوژه ي شرقي نبايد به سلطه گري بر باقي جهان باشد ، بقيه ي ويژگي ها در جهاني شدن ايجاد خواهد شد .
فرضيه ها
پس از تعريف متغيرهاي مهم ، فرضيه هاي پژوهش به شرح زير آورده مي شود :
1. هويت جمعي ملي( مياني) و هويت جمعي قومي(خرد) در قوم آذري با هم توازي و همزيستي دارند.
2. هويت جمعي ( كلان) و هويت جمعي قومي ( خرد) در قوم آذري با هم در تضاد خصومت آميز هستند .
3. هويت قومي در بين آذري ها ، از تبلور بالا و اهميت فراواني برخوردار است و آذري ها در انديشه نگهداشت هويت قومي هستند.
4. در عين حال، آذري و آذري بودن، با جهاني شدن انديشه و سبك زندگي جهاني تنافر ندارد.
5. انسان آذري ضمن پذيرش انديشه ها و سبك زندگي جهاني تلاش مي كند ، در آن مستحيل نشده و از طريق نگهداشت قوميت آذري به جهاني شدن راه مي يابد.
6. در حوزه روابط بين قومي (Intererhnic) به نظر مي رسد ، قوم آذري بيش از همه به قوم ارمني تمايل دارد و گشودگي نسبت بدان بيشتر است.
7. در حوزه روابط بين قومي ، به نظر مي رسد قوم آذري كمترين گشودگي را نسبت به قوم كردنشان مي دهد.
8. مناسبات هويت جمعي قومي با هويت جمعي جهاني قوي تر از هويت جمعي ملي است.
9. بين برخي ويژگي هاي فردي و اجتماعي ( سن، جنس، سواد، تحصيلات، پايگاه اقتصادي – اجتماعي و … ) قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني رابطه وجود دارد.
10 . قوم آذري با محلي كردن مدرنيته غربي ، انسان سوژه ي شرقي را در درون خرده فرهنگ خود در حال ايجاد است.
11. در تقابل با جهاني شدن پايداري هويت قومي و خاص گرايي فرهنگي وجود دارد .
12. تحت تأثير جهاني شدن نسبي شدن فرهنگ ما و به تبع اين بحران هويت يابي سنتي در قوم آذري به بازسازي هويت قومي جديد انجاميده شده است .
13. رسانه هاي جمعي در هويت سازي جمعي قوم آذري تأثيري مثبت و معني دار داشته است .
14. خاص گرايي فرهنگي در قوم آذري ، جماعت گرايي (Communitarianism) را در مقابل فردگرايي ناشي از جهاني شدن به وجود آورده است .
15. گرايش به جهاني شدن، جايگاه مليت (Nationhood) را به عنوان چارچوب اصلي همبستگي جمعي به طور بنيادي تضعيف نكرده است، بلكه به سست شدن روابط بين قوميت و دولت كمك كرده است .
16. گسترش روابط فراملي موجب ظهور برخي انديشه ها و پيوندهاي جهان وطني شده است .
17.تماس هاي گسترده ميان – فرهنگي در متن جهاني شدن، به پيدايي هويتهاي دورگه ي ( آذري – فارسي) انجاميده است.
تبيين داده ها و نتايج آزمون فرضيه ها
1- فرضيه اول : هويت جمعي ملي ( مياني ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) در قوم آذري با هم توازي و هم زيستي دارند . با توجه به آزمون معني داري همبستگي پيرسون ، در قوم آذري بين هويت جمعي ملي ( مياني ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) همبستگي وجود ندارد و اين دو نوع هويت با هم توازي و هم زيستي نشان نمي دهند . در نتيجه فرضيه اول ما رد مي شود .
2- فرضيه دوم : هويت جمعي ( كلان ) و هويت جمعي ملي ( مياني ) در قوم آذري با هم در تضاد خصومت آميز هستند . با توجه به آزمون معني داري همبستگي پيرسون ، در قوم آذري بين هويت جمعي ملي ( مياني ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) همبستگي وجود دارد و به تبع آن فرضيه دوم نيز رد مي شود و تضاد خصومت آميز بين آن دو تأييد نميشود .
3- بسط فرضيه دوم : هويت جمعي ( كلان ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) در قوم آذري با هم در تضاد خصومت آميز هستند با توجه به آزمون معني داري همبستگي پيرسون ، نتيجه مي شود كه بين هويت جمعي قومي ( خرد ) و هويت جمعي جهاني ( كلان ) همبستگي وجود ندارد و به تبع آن فرضيه بسط يافته ي دوم نيز رد مي شود و تضاد خصومت آميز بين هويت جمعي قومي ( خرد ) و هويت جمعي جهاني ( كلان ) تأييد نميشود .
4- فرضيه سوم : هويت قومي در بين آذري ها ، از تبلور و اهميت فراواني برخوردار است و آذري ها در انديشه نگهداشت هويت قومي هستند .ميزان هويت قومي در جدول شماره 123 نشانگر آن است كه هر چه قدر نمرات هويت قومي بيشتر مي شود ، فراواني و درصد معتبر نيز افزايش مي يابد . به زبان دقيق ميزان هويت قومي در طبقه ي نمره اي 90-80 بيشترين فراواني يعني 3/45 درصد را به خود اختصاص داده است . در طبقات نمرات 100-50 بيشترين درصد يعني 9/97 واقع شده است اين داده ها نشانگر آنند كه ميزان هويت قومي در قوم آذري بسيار بالاست .
5- فرضيه چهارم : در عين حال ، آذري و آذري بودن ، با جهاني شدن انديشه و سبك زندگي جهاني تنافر ندارد .ميزان هويت جمعي ( كلان ) در قوم آذري در جدول شماره 125 آمده است . بيشترين ميزان با 9/85 درصد به طبقه ي نمره اي 80-20 تعلق داشته است . اين نشانگر آنست كه ميزان هويت جمعي جهاني ( كلان ) در قوم آذري بالاست ولي به اندازه ميزان هويت قومي و ملي نيست .
6- فرضيه پنجم : انسان آذري ضمن پذيرش انديشه ها و سبك زندگي جهاني تلاش مي كند ، در آن مستحيل نشده و از طريق نگهداشت قوميت آذري به جهاني شدن راه يابد . داده هاي جدول شماره 134 نشان مي دهد كه اولاً بيشترين تعلق در قوم آذري به تعلق قومي و سپس به تعلق جهاني و سرانجام به تعلق ملي مربوط بوده است . داده هاي جدول شماره 135 نشان مي دهد كه قوم آذري خود را جهاني شده مي داند و اين ميزان فوقالعاده بالاست . از داده هاي اين جدول چنين برمي آيد كه آذري ها در درجه اول واحد جمعي خودشان را قوم آذري مي دانند و به نگهداشت آن بسيار مصمم هستند و در درجه دوم تعلق جهاني داشته و در درجه سوم تعلق ملي دارند .از اين فرضيه نظريه ي انسان سه لايه آذري استخراج مي شود . بدين معني كه انسان آذري ضمن حفظ و نگهداشت و تعلق بسيار بالاي هويت قومي ، به هويت جديد جهاني مي انديشد ولي از هويت ملي غافل نيست و هويت آذري و جهاني خود را در درون هويت ملي تشخيص مي دهد .
7- فرض ششم : د رحوزه روابط بين قومي به نظر مي رسد ، قوم آذري بيش از همه به قوم ارمني تمايل دارد و گشودگي نسبت بدان بيشتر است . داده هاي جدول 128 مناسبات قومي آذري با ارمني ها را نشان مي دهد . 8/80 درصد از پاسخ گويان در طبقات نمره اي 50-0 قرار دارد . اين نشانگر آن است كه آذري ها با درصد بالايي كمترين گشودگي و تمايل به قوم ارمني را از خودشان نشان داده اند . بنابراين اين فرض كاملاً رد مي شود .
8- فرض هفتم : در حوزه روابط بين قومي به نظر مي رسد قوم آذري كمترين گشودگي را نسبت به قوم كرد را نشان مي دهد .داده هاي جدول 129 مناسبات قوم آذري با كرد ها را نشان مي دهد . 5/87 درصد در طبقه نمره اي 50-0 قرار دارد . اين بينگر آن است كه آذري ها با درصد بالايي كمترين گشودگي را قوم كرد داشته است ولي اين گشودگي كمتر از قوم ارمني بوده است . در نتيجه اين فرض نيز رد مي شود .
9- فرض هشتم : مناسبات بين هويت قومي با هويت جمعي جهاني قوي تر از هويت جمعي ملي است .داده هاي جدول شماره 134 نشان مي دهد كه در طبقه ي نمره اي 50-0 كمترين ميزان به تعلق قومي با 5/7 درصد و بيشترين درصد يعني 6/17 درصد به تعلق ملي اختصاص دارد . در صورتي كه در طبقه ي نمره اي 100-50 بيشترين فراواني با 5/92 درصد به تعلق قومي و 8/83 درصد به تعلق جهاني و 2/80 درصد به تعلق ملي مربوط بوده است . اين داده ها نشانگر آنست كه آذري ها در درجه اول واحد جمعي خودشان را قوم آذري مي دانند و در درجه ي دوم جهاني و در درجه ي سوم تعلق ملي قرار دارد . به زبان دقيق تر مناسبات بين هويت جمعي قومي با هويت جمعي جهاني قوي تر از هويت جمعي ملي است . در نتيجه اين فرض نيز تأييد مي شود
10- فرض نهم : بين برخي ويژگي هاي فردي و اجتماعي ( سن ، جنس ، سواد ، تحصيلات ، پايگاه اقتصادي – اجتماعي و … ) قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني رابطه وجود دارد .
11- فرضيه 1-9 : بين جنسيت در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني رابطه وجود دارد .براي آزمون اين فرضيه از آمون نمونه هاي مستقل يا آزمون t و آزمون ليون استفاده ميشود . بر اساس محاسبات و داده هاي جدول 140 و 141 تفاوت معني داري وجود ندارد .
12- فرضيه 2-9 : بين گروه هاي سني در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت وجود دارد . براي آزمون از تحليل واريانس يك سويه استفاده مي كنيم . بر اساس محاسبات و داده هاي جداول 142 و 143 اختلاف معني داري در هويت ملي در سنين مشاهده نمي شود . هويت ملي با افزايش سن زياد مي شود . به زبان دقيق تر قديمي ها از جوان ترها ، هويت ملي شان قوي تر است . نظرات قديمي ها متشكل هستند و پراكندگي در جوانان بيشتر است . اختلاف معني داري در هويت جهاني در سنين مشاهده نمي شود . در سالخوردگان هويت جهاني كمتر مي شود ولي اختلاف معني دار نيست . در نتيجه فرضيه 2-9 نيز رد مي شود و بدين صورت در مي آيد : بين سن در قوم آذري به ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت معني داري وجود ندارد .
13- فرضيه 3-9 : بين سواد در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت وجود دارد .براي آزمون از آزمون نمونه هاي مستقل يا آزمون t يا آزمون ليون براي برابري واريانسها استفاده مي شود . براساس محاسبات و داده هاي جداول 144 و 145 تفاوت هويت ملي و هويت جهاني در نزد باسوادها و بي سوادها معني دار نيست . داده ها نشان مي دهند كه بي سوادها هويت ملي شان قوي تر است . اين نادرست است و ناشي از خطاي نمونه ها است . باسوادها در مورد هوست ملي و جهاني تقريباً يكسان هستند . در نتيجه فرضيه 3-9 نيز رد مي شود و بدين صورت درمي آيد كه : بين سواد در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت معني دار وجود ندارد .
14- فرضيه 4-9 : بين سطح تحصيلات در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت وجود دارد .براي آزمون از تحليل واريانس يك سويه استفاده مي كنيم. محاسبات و داده هاي جدول 146 نشان مي دهد كه بين سطح تحصيلات و هويت ملي و هويت جهاني اختلاف معني داري وجود ندارد . در نتيجه فرضيه 4-9 نيز رد مي شود و بدين صورت بيان مي گردد كه: بين سطح تحصيلات در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت هاي ملي و جهاني تفاوت معني داري وجود ندارد .
15- فرضيه 5-9 : بين سطح درآمد در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت ملي و هويت جهاني تفاوت وجود دارد .براي آزمون از تحليل واريانس يك سويه استفاده مي كنيم . محاسبات و داده هاي جداول 147 و 148 نشان مي دهند كه در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت ملي و هويت جهاني تفاوت معني داري وجود ندارد . در نتيجه فرضيه 5-9 نيز رد مي شود و بدين شكل درمي آيد : بين سطح درآمد در قوم آذري و ميزان تعلق به هويت ملي و هويت جهاني معني داري وجود ندارد .
16- فرضيه 6-9 : بين نوع مسكن در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر به هويت ملي و هويت جهاني تفاوت وجود دارد . براي آزمون اين فرضيه از تحليل واريانس يك سويه استفاده مي كنيم . محاسبات و داده هاي جداول 149 و 150 نشان مي دهند كه اين فرضيه رد مي شود و بدين سان مي گردد : هيچ تفاوت معني داري در مالكيت نوع مسكن ( شخصي ، اجاره اي ، سازماني و ساير ) و هويت جهاني و ملي وجود ندارد .
17- فرضيه 7-9 : بين زبان در قوم آذري و ميزان تعلق خاطر و هويت ملي و هويت جهاني تفاوت وجود دارد .براي آزمون اين فرضيه از آزمون نمونه هاي مستقل يعني آزمون t و آزمون ليون استفاده مي كنيم . محاسبات جداول 151 و 152 نشانگر آنست كه اين فرضيه نيز رد مي شود . پس به اين شكل بيان مي گردد كه : تفاوت معني داري بين زبان آذري و هويت ملي و هويت جهاني وجود ندارد .اين آزمون را براي هويت قومي نيز انجام داديم . اين بار نيز آزمون نمونه هاي مستقل يعني آزمون t و آزمون ليون براي برابري واريانس ها را بكار برديم . محاسبات جدول شماره 154 نشانگر آن است كه در رابطه با زبان آذري با هويت قومي در سطح05/0= α تفاوت معني دار نيست . ولي در سطح 10/0=α تفاوت معني دار است . در نتيجه معلوم مي شود كه بين زبان در قوم آذري و تعلق قومي تفاوت معني دار در سطح 10/0=α وجود دارد .
18- فرضيه 8-9 : بين وضعيت تأهل و هويت جهاني ، هويت ملي و هويت قومي تفاوت معني دار وجود دارد .براي آزمون فرضيه از آزمون تحليل واريانس يك سويه استفاده مي شود . محاسبات و داده هاي جداول 155 و 156 و 157 نشانگر آنست كه فرضيه ما تأييد مي شود . يعني بين ازدواج كرده ها و مجردها در مورد ميزان هويت ملي شان تفاوت معني دار وجود دارد .براي اطمينان از اين فرضيه آزمون Post Hoc Test را اجرا مي كنيم . اين آزمون براي زير مجموعه هاي همگي است و آزمون دانكن نيز ناميده مي شود . محاسبات آزمون دانكن در جدول شماره 158 آمده است . محاسبات نشان مي دهد كه اختلاف بين ازدواج كرده ها و مجردها در مورد ميزان هويت ملي معني دار نبوده است .
19- فرضيه 9-9 : بين تعداد فرزندان خانواده و هويت ملي ، قومي و جهاني اختلاف معني داري وجود دارد . براي آزمون اين فرضيه از آزمون تحليل واريانس يك سويه استفاده مي كنيم . محاسبات جداول 159 و 160 و 161 نشانگر آنست كه فرضيه ما رد مي شود . يعني اختلاف معني داري بين هويت ملي ، قومي و جهاني و تعداد فرزندان خانواده وجود ندارد .
20- فرضيه دهم : قوم آذري با محلي كردن مدرنيته غربي ، انسان سوژه ي شرقي را در درون خرده فرهنگ خود در حال ايجاد است . داده ها نشان داد كه قوم آذري ضمن بالا بودن ميزان هويت قومي و به تبع آن تعلق قومي ، و ضمن بالا بودن ميزان هويت ملي ، تعلق جهاني اش از تعلق ملي قدري بيشتر است . اين بيانگر آنست كه انسان آذري مدرنيته غربي را ضمن پذيرش به تدريج محلي مي كند و در درون خرده فرهنگش جذب كرده و به هويت سازي نوين مي پردازد. به نظر مي رسد قوم آذري به تركيب هاي جديد در درون خرده فرهنگ خود دست مي زند و انسان سوژه ي شرقي را به وجود مي آورد . در نيتجه اين فرض تأييد مي شود .
21- فرض يازدهم : در تقابل با جهاني شدن پايداري هويت قومي و خاص گرايي فرهنگي وجود دارد .آذري ها اولاً معتقد به اتحاد با همسايه هاي آذري خود هستند ، ثانياً به ايجاد دولت مستقل معتقدند . اين نشانگر آن است كه خاص گرايي فرهنگي در درون خرده فرهنگ آذري ها در حال شكل گيري است .در باب هويت قومي آنان مخالف نابودي هويت آذري هستند . و درباره پايداري در تقابل با جهاني شدن موافقت خود را اعلام كرده اند . و و قتي از رضايت از وضع موجود ميپرسيم آنان عدم رضايت خود را اعلام مي كنند .اين اعتقاد به عدم رضايت از وضع موجود هسته ي شكل گيري جنبش هاي اجتماعي آينده است كه به خاص گرايي فرهنگي تعبير شده است و سرانجام انسان آذري به ماندگاري قوم آذري معتقدند و به وجود نارضايتي در آذربايجان اعتقاد دارند . و بالاخره باور دارند در مقابل تغييرات سريع جهان بايد ايستادگي كرد و همه چيز را به نفع خود تغيير داد . در نتيجه آنان به هويت سازي نوين و خاص گرايي فرهنگي معتقدند . پس اين فرض تأييد مي شود .
22- فرض دوازدهم : تحت تأثير جهاني شدن نسبي فرهنگ ما و به تبع اين ، بحران هويت يابي نسبتي در قوم آذري به بازسازي هويت قومي جديد انجاميده است . انسان آذري ضمن پذيرش جهاني شدن به تدريج به يادگيري زبان انگليسي مي انديشد. اوحتي دوست دارد كانال آذري در ماهواره برايش برنامه پخش كند و نيز ترجيح مي دهد زبان آذري زبان رسمي آذربايجان شود . همچنين او موسيقي آذري را ترجيح مي دهد و براي كودكانش ترجيح مي دهد به زبان آذري قصه بگويد . حتي زبان ارتباط در خانواده اش آذري باقي بماند . گرايش به آذري بودن را به مثابه ي يك هويت اعلام مي كند و از زندگي در آذربايجان شديداً رضايت دارد و معتقد به بازسازي اين هويت است . در نتيجه اين فرض نيز تأييد مي شود .
23- فرض سيزدهم : رسانه هاي جمعي در هويت سازي نوين قوم آذري تأثيري مثبت و معني دار داشته است . توزيع و استفاده از وسايل ارتباط جمعي در خانواده آذري بالاست . آنان به ضرورت استفاده از وسايل ارتباط جمعي تأكييد مي ورزند و استفاده از اينترنت را جزو ضروريات زندگي امروزين تلقي مي كنند . بدين سان بدون شك وسايل ارتباط جمعي در هويت سازي نوين قوم آذري تأثيرات مثبتي دارد . و در نتيجه اين فرض نيز تأييد مي شود .
24- فرض چهاردهم : خاص گرايي فرهنگي در قوم آذري ، جماعت گرايي را در مقابل فردگرايي ناشي از جهاني شدن به وجود آورده است .آذري ها معتقد به متحد بودن هستند و در درجه دوم به اتحاد با همسايه هاي آذري ميانديشند و بالاخره به ايجاد دولت مستقل آذربايجان معتقدند و آنان معتقدند آذري ها از همديگر حمايت مي كنند . اين نشانگر آن است كه خاص گرايي فرهنگي در درون خرده فرهنگ آذري در حال شكل گيري است .آذري ها خود را به جامعه ي بشري متعلق مي دانند اما اين تعلق را در اولويت قرار نمي دهند . آنان جهان را خانه خود مي دانند . آنان همچنين معتقدند بين انسان هاي امروزين فاصله افتاده است . اين همان فردگرايي است . آنان معتقد به جهاني انديشيدن و محلي زندگي كردن هستند . بدين سان معلوم مي شود كه فرد گرايي در قوم آذري كاملاً شكل گرفته است و هنوز ريشه هاي جماعت گرايي سنتي در ميان مردم باقي است . به نظر ميرسد با شدت گرفتن روند جهاني شدن ، جماعت گرايي نيز تعميق خواهد يافت .
25- فرض پانزدهم : گرايش به جهاني شدن ، جايگاه مليت را به عناون چارچوب اصلي همبستگي جمعي به طور بنيادي تضعيف نكرده است بلكه به سست شدن روابط بين قوميت و دولت كمك كرده است .آذري ها معتقدند كه عملكرد فارس ها در بعد از انقلاب در مورد آنان منفي بوده است . آنان معتقد به دشمني دولت با آذري ها نبوده اند . آنها اعتقاد به ظلم فارس ها در طول تاريخ به آذري ها دارند و سرانجام آنان وجود نارضايتي در آذربايجان را پنهان نمي كنند . اين ها نشانگر آنست كه روابط بين قوميت آذري با دولت مركزي سست است .آذري ها جايگاه مليت قوي دارند . آنان با ريشه كني فارسي از آذربايجان مخالفند . به ايراني بودن خود افتخار مي كنند . به سرزمين ايران عشق مي ورزند . پرچم سه رنگ ايران را مايه ي سربلندي شان مي دانند. حافظ و مولوي و فردوسي را مايه ي افتخار و سربلندي ايرانيان مي دانند . از اينكه در ايران متولد شده اند رضايت دارند و با جلاي وطن شديداً مخالفند . از ايرانيان تنفر ندارند . آنان خود را به جامعه بشري متعلق مي دانند ولي اين تعلق برايشان اولويت ندارد . آنان همه جاي ايران را سراي خود مي دانند . در نتيجه فرض پانزدهم تأييد مي شود .
26- فرض شانزدهم : گسترش روابط فراملي موجب ظهور برخي انديشه ها و پيوندهاي جهان وطني شده است .آذري ها جهان را خانه ي خود مي دانند . آنان اعتقاد به جهان وطني در بين آذري ها دارند . به نظر مي رسد گسترش ارتباطات جهاني ، مسافرت هاي برون مرزي چه براي تجارت و چه براي تحصيل باعث پيوندهاي جهان وطني شده است . در نتيجه فرض شانزدهم تأييد مي شود .
27- فرض هفدهم : تماس گسترده ميان – فرهنگي در متن جهاني شدن و پيدايش هويت هاي دورگه ي ( آذري – فارسي ) انجاميده است . علاوه بر ارتباطات و پيوندهاي برون مرزي و پيدايي هويت هاي دورگه ايراني – خارجي ، در درون مرزهاي ايران نيز به لحاظ مهاجرت ها چه براي كار و چه براي تحصيل ، ازدواج با فارس ها و ساير قوميت ها را فراهم كرده است . و در نتيجه در نسل دوم ما شاهد هويت هاي دورگه ي ( آذري – فارسي ) هستيم . در نتيجه اين فرض نيز تأييد مي شود .
جمع بندي :
(1) جهاني شدن معاصر جايگاه مليت را به عنوان چارچوب اصلي همبستگي جمعي ، به طور بنيادي تضعيف نكرده ، بلكه به سست شدن برخي از پيوندها ميان ملت ها و دولت ها كمك كرده است .
(2) رشد فضاهاي فوق قلمروي موجب تسهيل توسعه ي جوامع بي قلمرو گوناگون از جمله بر اساس طبقه ، جنسيت ، نژاد و مذهب شده است .
(3) گسترش روابط فرا جهاني موجب تقويت ظهور برخي پيوندهاي جهاني وطني شده است .
(4) تماس هاي گسترده ي ميان فرهنگي در متن جهاني شدن هويت هاي دورگه را افزايش داده اند .در مطالعات ميداني درباره ي هويت ، هويت جمعي و بحران هويت به اين يافته ها رسيديم كه : آذري ها معتقدند كه هويت آنان به علت تغييرات جهاني در حال نابودي نيست . آنان اعتقاد دارند در مقابل تغييرات سريع جهان بايد ايستادگي كنيم و همه چيز را به نفع خود تغيير دهيم . آذري ها خودشان را قبل از تعلق به جهان به ايران متعلق مي دانند . آنان با از بين رفتن مرزهاي جغرافيايي و سياسي مخالفند . آنان هم چنين با جهاني شدن زبان انگليسي مخالفند و آذري ها از وضع موجود رضايت ندارند .در يافته هاي هويت جمعي به اين نتيجه رسيديم كه در هويت جمعي آذري ها تعلق جهاني باعث كاهش تعلق قومي و تعلق ملي شده است . آذري ها در درجه ي اول واحد جمعي خودشان را قوم آذري مي دانند و در درجه ي دوم جهاني و بالاخره در درجه ي سوم تعلق ملي قرار مي دهند .در قوم آذري هويت جمعي ملي ( مياني ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) با هم توازي و هم زيستي نشان نمي دهند . هويت جمعي ( كلان ) و هويت جمعي ملي ( مياني ) در قوم آذري با هم در تضاد خصومت آميز نيستند همچنين هويت جمعي ( كلان ) و هويت جمعي قومي ( خرد ) در قوم آذري با هم تضاد خصومت آميز نيستند . در ميان آذري ها مناسبات بين هويت قومي با هويت جمعي جهاني قوي تر از هويت جمعي ملي است .
تحت تأثير جهاني شدن ، نسبي شدن فرهنگ ما و به تبع اين ، بحران هويت يابي سنتي در قوم آذري به بازسازي هويت قومي جديد انجاميده است . گرايش به جهاني شدن ، جايگاه مليت را به عنوان چارچوب اصلي همبستگي جمعي به طور بنيادي تضعيف نكرده است . بلكه به سست شدن روابط بين قوميت و دولت كمك كرده است . همچنين تماس گسترده ميان فرهنگي در متن جهاني شدن به پيدايش هويت هاي دورگه ي ( آذري – فارسي ) انجاميده است .
ارائه پيشنهادات و رهنمودهاي حاصل از يافته هاي پژوهش
پيشنهادات و رهنمودهاي زير از يافته هاي توصيفي و تبييني منشاء گرفته است :
1- آذري ها معتقدند كه بعد از انقلاب دولت براي آنها كاري نكرده است . اين ناشي از توسعه ي ناموزون در استان هاي كشور مي باشد. پيشنهاد مي شود برنامه ريزيهاي توسعهي اقتصادي – اجتماعي ايران جهت گيري خودشان را به توسعه ي پايدار موزون سوق دهند تا نابرابري هاي منطقه اي در ايران از بين رفته و به تبع آن نارضايتي موجود از دولت در مناطق به ويژه در مناطق محروم از بين برود .
2- آذري ها به دشمني دولت با قوم آذري معتقد نبوده اند . اين مهم را بايد تقويت كرد در غير اين صورت زمينه هاي تجزيه ي آذربايجان و اتحاد با همسايه ها شكل مي گيرد .
3- آذري ها معتقدند كه در طول تاريخ فارس ها به آنان ظلم كرده اند . پيشنهاد مي شود امورات آذري ها حتي المقدور و تا آنجا كه همبستگي كلي را به مخاطره نياندازد به خودشان واگذار شود تا اين طرز تلقي به تدريج از بين برود .
4- آذري ها به زبان آذري و موسيقي شان حساسيت بالايي دارند . پيشنهاد مي شود زبان آذري در كنار زبان فارسي در مدارس ، ادارات ، راديو و تلويزيون عموميت بيشتري يابد . آذري هاي اعتقاد دارند كه زبان آذري بايد به رسميت درآيد . مثلاً در اين زمينه مي توان انتشار مجلات و روزنامه ها و كتاب ها به زبان آذري و تشكيل كرسي زبان و ادبيات آذري در دانشگاه تبريز را پيشنهاد كرد .
5- وسايل ارتباط جمعي آذري ها گرايش بيشتري بايد به زبان آذري داشته باشد . چه راديو و چه تلويزيون و حتي مطبوعات محلي . پيشنهاد مي شود كانال ماهواره اي مخصوص آذري برنامه داشته باشد .
6- آذري ها ، هويت ملي شان بسيار قوي است . اين هويت را بايد تقويت كرد . بازي ندادن آذري ها در عرصه هاي مسئوليتي و مديريتي رده بالا مي تواند بسيار خطرناك باشد . به آنان بايد اعتماد كرد و حتي اعتقاد دارند مسئولين محلي بايد از آذري ها انتخاب شود . تزريق نيرو از خارج از استان براي كارهاي حساس سياسي و نظامي بي اعتمادي به قوم آذري تلقي مي شود .
7- هويت قومي در بسيار قوي است . آذري ها به اين هويت بسيار هستند . آنان خودشان را قومي ماندگار در تاريخ مي دانند . آنان حتي به اتحاد با آذري هاي ساير كشورهاي همسايه معتقدند و تلويحاً به آذربايجان بزرگ مي انديشند . آنان متايل به ايجاد دولت مستقل آذربايجان هستند . دليل اين تمايل خطرناك عملكرد ضعيف دولت هاي بعد از انقلاب در آذربايجان بوده است .
8- آذري ها خودشان را قبل از تعلق به قوم آذري به جهان متعلق مي دانند . آنان جهاني مي انديشند و محلي زندگي مي كنند . و جالب اينجاست كه خودشان را قبل از تعلق به جهان به ايران متعلق مي دانند . اين مهم را بايد تقويت كرد . آذري ها معتقد به نابودي هويت آذريبه علت تغييرات جهاني نيستند . آنان اعتقاد راسخ دارند كه در مقابل تغييرات سريع جهان بايد ايستادگي كرد و همه چيز را به نفع خود تغيير داد . در شكل گيري هويت يابي نوين دولت ار طريق رسانه هاي جمعي بايد به آنها كمك فرهنگي كند .
9- آذري ها به روشني عدم رضايت خودشان را از وضع موجود نشان مي دهند . پژوهشي ديگر لازم است تا ريشه هاي عدم رضامندي آذري ها از وضع موجود معلوم شود . پيشنهاد مي شود اين عدم رضامندي را دولت بايد جدي بگيرد .
10- در مناسبات قومي آذري ها فارس ها را بسيار بيشتر از كردها و ارمني ها تحمل ميكنند . پيشنهاد مي شود حداقل از مهاجرت ارامنه واكرد به آذربايجان جلوگيري شود . آذري ها گشودگي خوبي نسبت به اكراد و ارامنه از خود نشان نمي دهند . فعلاً همزيستي مسالمت آميزي بطور جداگانه بدون تنش دارند . آنان كردها را به ارمني ها ترجيح مي دهند .
11- آذري ها با هم اتحاد قوي دارند . آنان از زندگي در آذربايجان كاملاً راضي هستند و به سرزمين آذربايجان عشق مي ورزند . اين زمينه ي خوبي براي نگهداشت قوم آذري در آذربايجان است و يم تواند جلوي مهاجرت هاي به مركز و ساير استانها را بگيرد . دولت بايد در زمينه ي جاذبه ي قومي آذري ها تأمل و انديشه ي بيشتري كند . اگر زمينه هاي اشتغال در آذربايجان ايجاد شود . مهاجرت ها شتاب كمتري مي يابد .
12- آذري ها با مدرنيته سازگاري خوبي نشان مي دهند . بايد دولت برنامه ريزي فرهنگي براي مدرن كردن دنياي آذري ها داشته باشد . در اين صورت انسان سوژه ي غربي عيناً تقليد نمي شود و به تدريج انسان سوژه ي شرقي در قوم آذري شكل مي گيرد .
13- تخصص گرايي ، فرهنگ كار ، اعتقاد به جهان وطني ، سنت ستيزي و سنت گريزي ، اعتقاد به رايانه اي شدن ، اعتقاد به برابري حقوق زن و مرد ، اعتقاذ به زوال حكومت هاي خودكامه ، اعتقاد راسخ به مردم سالاري ، اعتقاد به زوال باورهاي ديني در دنياي معاصر ، اعتقاد به زوال مالكيت جنسي در دنياي معاصر ، اعتقاد به صف آرايي در برابر تمدن غرب يا خاص گرايي فرهنگي ، اعتقاد به جهاني شدن از ويژگي هاي مهم قوم آذري است .اين اعتقادات را بايد تقويت كرد و عملكرد دولت نبايد با اين اعتقادات تضاد داشته باشد .
14- در هويت جمعي تعلق جهاني باعث كاهش تعلق قومي و تعلق ملي شده است . پژوهش حاضر نشان داد كه ميزان تعلق جهاني در قوم آذري بالاست ، و قدري از تعلق ملي هم بالاتر است . آذري ها واحد جمعي خودشان را در درجه اول قوم آذري و دردرجه دوم جهاني و در درجه سوم تعلق ملي مي دانند . بدين سان نتيجه مي گيريم كه قوم آذري تحت تأثير جهاني شدن قرار دارد و بحران هويت قومي و بحران هويت ملي در حال شكل گيري است . دولت در هويت يابي مجدد قومي و ملي بايد كارهاي ريشه اي انجام دهد . پيشنهاد مي شود تركيب هاي جديد مورد پژوهش جدي قرار گيرد .
15- آذري ها به مردم سالاري اهميت خاصي قائلند . اين ريشه تاريخي دارد . جنبش ها و نهضت هاي تاريخي مؤيد اين نظر است . براي ايجاد و حفظ مردم سالاري به قول هابر ماس بايد رابطه ي بين دولت و اقتصاد قطع شود تا در فضاي عمومي يا حوزه هاي عمومي دموكراسي شكل گيرد . پيشنهاد مي شود دولت تصدي گري خود را از اقتصاد به تدريج قطع كند . نهادها و سازمان هاي مردم سالاري در آذربايجان همانند ساير مناطق ايران شكل نگرفته است . پيشنهاد مي شود ، آزادي شكل گيري آنها فراهم شود .
16- بين زبان در قوم آذري و تعلق قومي رابطه ي معني داري وجود دارد . دست زبان فارسي از جلوي دهن زبان آذري بايد در تمام عرصه ها برداشته شود . تا باعث تقويت اين زبان قومي شود . دولت بايد زمينه هاي تقويت اين زبان را فراهم سازد .
17- پژوهش نشان داد كه گرايش به جهاني شدن ، جايگاه مليت را به عبوان چارچوب اصلي همبستگي جمعي به طور بنيادي تضعيف نكرده است ، بلكه به سست شدن روابط بين قوميت و دولت كمك كرده است . پيشنهاد مي شود اين روابط بايد توسط دولت تقويت گردد .
محدوديت هاي پژوهش
در اين پژوهش محدوديت هاي خاصي وجود داشت . بويژه حساسيت هاي خاصي كه در زمينه ي قومي در جوامع وجود داشت باعث مي شد كه نتوانيم وارد محدوده هاي تعصب قومي شويم . هم چنين محدوديت هاي سياسي و حساسيت هاي مربوطه به آن مانع رسيدن به پاسخ برخي پرسش هاي حساس از قبيل استقلال ، مردم سالاري ، اتحاد با ساير قوميت ها و غيره مي شد . سعي كرديم اين حساسيت را كاهش داده و با دقت به پاسخ پرسش ها برسيم .
قايناق: جامعه شناسي ايران
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|